طعم عشق
عشق صدایت می کند
به تمنایش گوش بسپار
شاید فرصت کمی باشد برای باهم بودن
لحظه را دریاب
گرمیش گرمی امید به فرداهاست
نوشته شده توسط عرفان در 88/06/23
ساعت 19:33 موضوع |
لینک ثابت
طلوع من به دیدارم بیا... مرا با خود به آنسوی بی کران ها ببر
من خود را به دیدار تو آرام می کنم
تو نیز با من اینگونه باش /از سختی ها نگو /بگذار گرمای با هم بودنمان خود این یخ سرد را آب کند...

نوشته شده توسط عرفان در 88/06/22
ساعت 17:58 موضوع |
لینک ثابت


سلام 


مشکلاتی پیش اومد که نتونستم آن بشم از خرابی کامپیوتر و ویروسو این جور چیزا گرفته تا نداشتن
وقت برای تعمیرات کلی.. چون اصلا نابود شده بود! بیچاره بد کرمی افتاده بود به جونش!
ممنونم از دوستایی که اومدند و برام نظر گذاشتند 
نوشته شده توسط عرفان در 88/01/22
ساعت 17:42 موضوع |
لینک ثابت
صدایم می کند از دور یک ساحل نشین امشب
و من گم می شوم در حرفهای او همین امشب
چگونه با حضور بادها ارام بنشینم
تمام رنجهایم مانده بر دوش زمین امشب
اگر چه اتش تردیدمانده در صدای من
ببخشایم که صد فرسنگ دورم از یقین امشب
حضورت سایه هایم را تمام لحظه هایم را
به اتش می کشد با واژه های اتشین امشب
تمام اسمان در چشم ها یت جا گرفت انگار
چرا اهسته می ایی سوار اخرین امشب؟
مهیا می شوم می ایستم در پیش چشمانت
بیا ای خوب من این لحظه هایم را ببین امشب
چه زیبا می شوی وقتی که می خندی برای من
و من گم می شوم در خنده های تو همین امشب!
نوشته شده توسط عرفان در 87/10/27
ساعت 17:53 موضوع |
لینک ثابت
با من بگو
با من بگو تا کیستی, مهری؟ بگو, ماهی؟ بگو
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو
راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من, جانا چه میخواهی؟ بگو
گیرم نمیگیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو
بر خلوت دل سرزده یک ره درآ ساغر زده
آخر نگویی سرزده, از من چه کوتاهی بگو؟
من عاشق تنهاییام سرگشته شیداییام
دیوانهای رسواییام, تو هرچه میخواهی بگو
مهرداد اوستا
نوشته شده توسط عرفان در 87/10/27
ساعت 17:49 موضوع |
لینک ثابت
هزیان
روی ابرا راه رفتن و نگاهی به آسمون کردنم عالمی داره!
همین که ندونی به کجا می ری.. البته بی هدفم که نه ته مسیرو برا خودت مشخص کرده باشی..!
روبرومو فقط نگاه کردم...
نوشته شده توسط عرفان در 87/10/27
ساعت 17:44 موضوع |
لینک ثابت
For yoy and me...
A time for us, some day there'll be
When chains are torn by courage born of a love that's free
A time when dreams so long denied can flourish
As we unveil the love we now must hide
A time for us, at last to see
A life worthwhile for you and me
And with our love, through tears and thorns
We will endure as we pass surely through every storm
A time for us, some day there'll be a new world
A world of shining hope for you and me
For you and me
A world of shining hope for you and me
نوشته شده توسط عرفان در 87/10/19
ساعت 19:2 موضوع |
لینک ثابت
...
زندگی خالی نیست
سیب هست
ایمان هست
آری آری
تا شقایق هست زندگی باید کرد... زندگی باید کرد
در دلم چیزی هست
مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و دلم میخواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه!!.....
نوشته شده توسط عرفان در 87/10/06
ساعت 20:25 موضوع |
لینک ثابت
فاصله
مثل قبل نوشتن برام سخته چون دیگه اون آدم قبلی نیستم
دوست داشتم همون طور بودم ... ساده و آروم ولی نمی تونم
اینقدر حرف نگفته توی دلم هست که نمی شه گفت و بهتره به زبون نیاورد
نوشته شده توسط عرفان در 87/10/06
ساعت 20:12 موضوع |
لینک ثابت
دیگری
با تمام احساس از روي دانايي... فاصله خرد و بي هوشي کم مي شود
در ديدني و بودني خلاصه مي شود... براي ديداري صرف مي شود و من جدا مي شوم
از خود از آنچه هستم ... ديگري مي آيد...
تو او را ديده اي بسيار ....
تو من را مي شناسي؟
من کدامينم؟
آنچه خود، خود را مي شناسم يا آنچه ديده مي شوم ...
فاصله عقل من و دانايي ام ....
حد ها را برداشتم ... به کدام سو حرکت کردن ؟
من را چگونه مي خواهي؟

نوشته شده توسط عرفان در 87/08/16
ساعت 23:16 موضوع |
لینک ثابت